تبليغاتX
نرم مثل نم نم بارون
نرم مثل نم نم بارون
...و اینک باران برلبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکني توي اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهي ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: اي بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمي نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روي نعش من رد بشي...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچي: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: براي يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلراني: پس مکانيکه ميدونه که با دوست دخترش...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصي: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيري ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداري...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثي کردن بمب: اين سيم آخري رو که قطع کنم تمومه.
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگي: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايي: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز: گفتي تا چند بشمرم؟

شنبه بیست و هشتم دی 1387 :: 14:59 ::  نويسنده : دل بارونی من
 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بیداری

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 :: 20:15 ::  نويسنده : دل بارونی من
در یک دهکده مزرعه داری بود که یک زن و چندین دختر و پسر داشت . روزی

خرسی وحشی به این دهکده حمله کرد و چندین نفر را زخمی کرد و از بین برد .

مزرعه دار برای حمایت و حفاظت از خانواده اش در بیرون خانه اتاقکی درست کرد

و شبها آنجا نگهبانی می داد تا مبادا خانواده اش آسیب ببینند .اتفاقا یک شب

خرس به مزرعه آمد و با مزرعه دار درگیر شد و به سر و صورت مرد به شدت

آسیب زد اما سر انجام مرد موفق شد خرس را از پای در آورد .

از آنجا که سر و کله مرد به شدت آسیب دیده بود او را برای مداوا به شهری دور

بردند . چون امکان ترمیم پوست میسر نبود با روشهای سنتی داغ کردن ، زخمها

را درمان کردند و در نتیجه چهره ی مزرعه دار به شدت وحشتناک شد .

روز بعد خبر رسید که مزرعه دار از درمانگاه فرار کرده و ناپدید شده است .همه

می گفتند او قیافه ای وحشتناک پیدا کرده و همان بهتر که خودش را به شکلی

پنهان کند . همه می دانستند که او برای حفظ آبروی فرزندانش و کاستن عذاب

روحی آنان خودش را مخفی کرده است .

سالها گذشت و زن و فرزندان مزرعه دار به غیبت او عادت کرده بودند .روزی در

دهکده این خبر پیچید که دوباره چند خرس وحشی به ساکنان دهکده حمله کرده

اند .یک شب دوباره خرسی به کلبه مزرعه دار حمله کرد .زن و فرزندان او از ترس

جیغ و داد راه انداختند . اما دقایقی بعد سرو صدای درگیری مردی بیرون کلبه همه

را متوجه خود کرد .آن مرد خرس دوم را با ضربتی حساب شده از پای درآورد و شر

او را از سر زن و فرزند مزرعه دار کم کرد . آن مرد قیافه ای دلخراش و وحشتناک

داشت اما زن مزرعه دار توانست همسر گمشده اش را در همان نگاه اول

بشناسد . او با وجود زخمی که برداشته بود هنوز هم از مزرعه و فرزندانش

شجاعانه محافظت می کرد .

آیا مزرعه دار زن و فرزندانش را دوست داشت ؟! چقدر ؟! چرا ؟!

پنجشنبه نوزدهم دی 1387 :: 12:53 ::  نويسنده : دل بارونی من

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند

وان که اين کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن

شکر ايزد که نه در پرده ی پندار بماند

صوفيان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد

قصّه ی ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورين ستديم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنيديم که در کار بماند

گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس

شيوه ی تو نشدش حاصل و بيمار بماند

از صدای سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاری که در اين گنبد دوّار بماند

داشتم دلقی و صد عيب مرا می‌پوشيد

خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد

که حديثش همه جا در در و ديوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند...

جمعه سیزدهم دی 1387 :: 14:11 ::  نويسنده : دل بارونی من
 السلام علیک یا ابا عبدلله حسین ( ع )

          و علی الارواح التی حلت بفناعک

سلام
فرا رسیدن ماه محرم رو به همه دوستان عزیزم تسلیت میگم امیدوارم همه ما بتونیم از رهروان واقعی آن آزاده و بزرگ مرد تاریخ باشیم

 

جمعه سیزدهم دی 1387 :: 13:45 ::  نويسنده : دل بارونی من
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
درباره وبلاگ

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
مثل آسماني که امشب مي بارد....
baran.lovely1995@yahoo.com
 
 
< >